محمد على مجاهدى

382

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

خواندند از براى هدايت به سوى خويش * گمراه كوفيان ستمكار ابترش در رفتن به كوفه ، نمودند ناگزير * از نامه‌هاى محكم بيحد و بيمرش . . . آورد از مدينه چو رو در ديارشان * بستند راه رجعت و ، خستند خاطرش ! . . . جويد به هردو كون ، توسل به آن جناب * ( روشن ) كه هست نامه ز قطران سيه‌ترش دارد اميد آن‌كه رهاند ز فيض عام * از تنگناى دوزخ و سوزنده آذرش « 1 » پنجمين بند از تركيب 27 بندى او اى اشك و آه ! نوبت امداد و يارى است * اى ناله ! وقت نوحه و فرياد و زارى است اى ديده ! خون ببار كه گاه گرستن است * اى سينه ! چاك شو كه گه سوگوارى است اى جان ! به لب نيامده‌اى ، انتظار چيست ؟ ! * وقت درنگ نيست ، گه بيقرارى است اى دل ! هنوز خون نشدى ، غيرتت كجاست ؟ ! * اين درد را كه گفت : دوا ، بردبارى است ؟ ! تنها برهنه ماند و نگفتى : چه ذلت است ؟ ! * سرها به نيزه رفت و نپرسى : چه خوارى است ؟ ! هنگامهء عزاى جگر گوشهء رسول * شد گرم و ، اشك از مژهء خلق جارى است آفاق ، از مصايب او مىدهد خبر * حاجت كجا دگر به مصيبت نگارى است ؟ زخم خدنگ ماتم مظلوم كربلا * مرهم‌پذير نيست ، كه بسيار كارى است هر ديده‌اى كه از غم او اشكبار نيست * روز جزا ، ذخيرهء او : شرمسارى است ماه محرم است و ، بهار مصيبت است * بازت مگر به كار عزا انتظارى است ؟ برخيز و ساز قافلهء اشك و آه كن * وز دود آه ، روى جهان را سياه كن « 2 » 9 بستند چون به سرور دين رهگذارها * كافر پيادگان و ، ستمگر سوارها آمادهء شهيد شدن گشت و ، بازكرد * از پشت اشتران سبك سير ، بارها پس خيمه‌ها زدند به پهلوى يك دگر * شد هر يكى : قرارگه بيقرارها انصار حق ، ستاده در اطراف خيمه‌گه * مانند سروها به لب جويبارها

--> ( 1 ) . همان ، ص 519 تا 523 . ( 2 ) . همان ، ص 574 و 575 .